روایت ایرانی

 

 

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،

جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت 

جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی

 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، 

نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

 من هم بی معطلی پریدم توش

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر 

دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

کپ کردم .

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد 

 

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم

یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم

ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم

که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،

 اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

 

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، 

یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

 

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

 

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد

رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

 

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

 

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

 

یکیشون داد زد:

 

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم

سوار شده بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

همیشه باید یه انگیزه‌ای باشه تا انسانها به خاطرش  تلاش کنن

یکی تشویق می‌کرد که حتما برید اعتکاف حتی اگه رفتی و خوابیدی  ولی برو

یکی دیگه تعریف میکرد ما رفتیم اعتکاف حدود ساعت دو تا دو و نیم شب بدجوری خوابمون گرفته بود به رفقا گفتم

- اگه کاری نکنیم خوابم میره

  گفتن خوب چیکار کنیم

گفتم بیاین یه حالی به مجلس بدیم

گفتن یعنی چی؟

گفتم شما همکاری کنید، اونش با من

شروع کردم زمزمه‌ی حسین، حسین و آروم آروم سینه زدن ، بچه ها هم کم نگذاشتن و پا دادن ، یهو دیدیم مسجد همه سینه میزنن و حسین،حسین میگن .

یکی از بچه ها که نتونست خودشو کنترل کنه سرشو انداخت پایین و میخندید .

یه عده هم از اینکه میدیدن این رفیق ما زده زیر گریه حالشون عوض شد و بیا و ببین .

حدود نیم ساعتی برنامه طول کشید و همه خوب خواب از سرشون پرید و مسجد حال معنوی عجیبی پیدا کرد .

قبل از نماز صبح ، حاج‌ آقا پیش‌نماز اومد سراغ ما که آقا دستتون درد نکنه امشب بهترین مراسم اعتکافی بود که من شرکت کردم، اجرتون با آقا ابا‌عبدالله

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

هرگزنخواب کورش

 


دارا جهان ندارد،
 
سارا زبان ندارد 

بابا ستاره ای در 

!هفت آسمان ندارد

 
کارون ز چشمه خشکید، 

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، 

آتش فشان ندارد 


 
 
دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت  
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید  
زیرا دل سپاهان، 

نقش جهان ندارد

 بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند   
گویی که آرش ما، 

تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد  

  نادر ز خاک برخیز،


میهن جوان ندارد 


 
 
دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت  
بر بیستون نویسند، 

دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است  

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد 

 
سرخ و سپید و سبز است 

این بیرق کیانی  

اما صد آه و افسوس، 

شیر ژیان ندارد 


 
 
کوآن حکیم توسی، 

شهنامه ای سراید   

شاید که شاعر ما 

دیگر بیان ندارد 

 

هرگز نخواب کوروش، 

ای مهرآریایی   

بی نام تو،وطن نیز 

 

 نام و نشان ندارد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من
پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

Highslide JS
Highslide JS

 

روحش شاد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

  
داستان طنز زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد،
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم .
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند . وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت روبروی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد . چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

وسوسه شیطان

 پشت فرمان اتومبیل سمند بابام اینا نشسته بودم و داشتم علاوه بر گوش دادن به موسیقی آرام و با وقار مانند یک راننده متشخص و متمدن شهری رانندگی میکردم ، راننده زانتیایی که از کنارم رد می‌شد خیلی مودبانه کله را از ماشین بیرون آورد وگفت :

-       یارو مگه ماست تو ماشینت حمل میکنی ، یکم گاز بده ، این که سوارشدی سمنده نه فرقون ،

 خوب ، بنده آدم با نزاکتی هستم ولی شما بگوید وقتی ماشین حدود یک وانت پیکان بار توی صندوق عقب داره منطقی است که بهش فشار بیاری ، پس بهتر دیدم بگذارم آقای مودب تشریفشون را ببرند ، تا مقصد چند نفر متمدن تازه به دوران رسیده هم که باید توی شلوغی خیابان بنی هاشم دست فرمان نشان بدهند ، هم آمدند و محبتی کردند و رفتند . من هم آخر بچه مثبت ، صدای ضبط را به حدی رسانده بودم که متوجه صحبت آقایان نشوم .

بعد از سبک شدن ماشین گفتم :

-       حالا مرد میخواهم بیاد لیچار بگیه تا بگم یک سمند چقدر کره میده ، ببخشید؛ ماست چقدر کره میدهد.

هوای تاریک ، جمعیت منتظر توی خیابان ، ترافیک سنگین و خلاصه راکبین انسان دوستی که تحمل دیدن مرد و زنهای منتظر تاکسی توی خیابان را ندارند ، باعث شد که دیگر هیچکس به فکر متلک گفتن به راننده‌هایی که آهسته و آرام رانندگی میکنند، نباشند.

با آنکه موزیک جاز پا میداد برای نشان دادن توانمندی یک راننده خوب ، بنده که یک شهروند متمدن هستم ضمن گوش‌دادن به موسیقی با آرامش ، هر صد متر را در بیست دقیقه طی میکردم تا به خواست خدا به منزل رسیدم و از شر وسوسه شیطان خلاص شدم و سر سالم زمین گذاشتم . خدا قسمت همه ما کند .

راستی شما اگر یک نفر جلوتر از شما با آرامش و بی‌خیال رانندگی کند و یا حتی قانومند بخواهد سرعت های مجاز را رعایت کند و ماشین شما توان تند رفتن را داشته باشد چه میکنید؟

حواست کجاست دیرت نشه ؟                                                           

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٤ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

قابل توجه متولدین سال ببر

ببر جسور و متهور است

به سوی دشمن یورش میبرد اما متوجه است که زیر پایش سفت باشد

در برابر گاو به خاک میافتد تا

اول در مسیر ضربه شاخ او قرار نگیرد

دوم بتواند به راحتی گلوی گاو را با دندان پاره کند

با این همه حیوان بلند پروازی است و از حضور در بلندی لذت میبرد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

راستی نادیدنی ها دیدنی ست ...

 

سال نو در راهه

به پدر و مادر بزرگها سر میزنیم

اگر درگذشته اند باید فراموش بشن یا اگه در خانه سالمندان هستن

شاید هم اگر کسی را در آسایشگاه معلولان

و یا خانه سالمندان نداریم فکر میکنیم به ما چه

چی میشه به انها سر بزنیم و خوشحالشون کنیم

خوب قبل از سال نو زمان خوبیه

امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید

بیایید با هم عهد کنیم سر سفره عید برای هم دعا کنیم

تا خدا به همه ما هرچی میخواهیم بده


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

شب چهارشنبه شب سفر به معنویته

یکی میره جمکران

یکی نمیتونه بره تو خونه خودش با اقا خلوت میکنه

جالب نیست که ما شب آخرین چهارشنبه سال رو جشن میگیریم

داشتم فکر میکردم که آقا با شادی جوانها که مخالف نیست

چرا برنامه نذاریم بریم جمکران

حالا اونا که نمیتونن بیان برنامه بذاریم تو مسجد محل یا حتی

توخونه یکی از همسایه ها ، دوستان و فامیل دور هم جمع بشیم

یه فال حافظی بگیریم ، یه شاهنامه بخونیم 

یا حتی یکی از بچه ها که میتونه، سازی بزنه و باهاش همراهی کنیم .

حتی میتونیم با هم بازی کنیم ، اسم فامیل ، دبرنا ، ....

مهم باهم بودن و شاد بودنه

اگه دست خیر هم داری بیا کسانی رو میشناسی  که بچه هاشون رو سال تا

سال نمیتونن به مهمونی و تفریح ببرن ،

تو فامیل خودت، غریبه هم نه ، دعوت کن .

فکر کن رفتی قاشق زنی براش کمک جمع کنی .

شاد کردن این بچه ها کمتر از کمک مالی و ... نیست ،

اینجوری هم میشه سخاوتمند بود . برای شاد بودن وشاد کردن نیاز

به هزینه زیاد نیست .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

صدای شرشر آب را میشنیدم ، تاریکی اعماق جنگل و سرمای ناشی از ترس آن را حس میکردم . قلبم بشدت می‌تپید .  دستانم یخ کرده بود ، صدای زوزه باد و ترق ترق به هم خوردن شمشیرها در آن تاریکی نوید مرگی بسیار دردناک را برایم به ارمغان می‌آورد. دنبال یک پناهگاه بودم تا خود را مخفی کنم ، جسد خرس مرده‌ای توجه مرا به خود جلب کرد حتما آن بیچاره هم نتوانسته از این معرکه جان سالم بدر ببرد. فکری به نظرم رسید به سختی و با تمام قدرت خرس را بلند کردم و خودم را زیر جسد سنگین او مخفی کردم ، خیلی نگران بودم که مبادا کسی متوجه وجود من زیر  جسد خرس شود . بوی بد جسد و وزن سنگینش نفس کشیدن را برایم بسیار سخت و جانکاه کرده بود . صدای دو مهاجم که به من نزدیک میشدند را به وضوح می‌شنیدم .

 اولی گفت : بیا سرش رو بگیر ببریم بشوریمش خیلی بو میدهد .

دومی درحالی که از بوی متعفن خرس بسیار ناراحت بود، گفت : حالاچه عجله‌ای است ، وقت برای این کار بسیار است .

من از نگرانی که اگر جسد را بردارند و با من روبرو شوند آنگاه دیگر حتی فرصت فرار ندارم ، مثل بید می‌لرزیدم .

ناگهان وزن خرس از رویم برداشته شد و پدر که مرا زیر فرش دید رو به مادرم گفت : خانوم ، نگاه کن این بچه شیطون امروز چه دسته گلی آب داده است .

مادر که در حال شستن ظروف نهار بود برگشت و با دیدن من فریاد زد : آخه وروجک این چه کاریه ؟

من با تمام سرعت از در غار بیرون زدم و سرازیری تپه را به سمت دشت میدویدم و صدای مادر از دور شنیده میشد ،

اون از کار دیروز که زیر تشکها داشتی سیاه و کبود میشدی این هم از امروز ، صبرکن کجا در میری؟

پا به دشت که گذاشتم صدای شیهه‌ی اسبی مرا به خود آورد .

راننده سمند فریاد زد: ورپریده اگه بخورم بهت اون وقت صد تا پدر و مادر پیدا میکنی ولی الآن آنها کجا سرشون به کار خودشون بنده که تو را ول کردند تو خیابون.

سوار ، با شمشیر آخته به سوی من حمله میبرد و من در لحظه آخر همچون بتمن به بالای درخت جهیدم و دور شدن اسب و سوار را نظاره کردم . 

هنوز صدای زوزه باد در دشت کهن شنیده میشد و تک سواری از دور با  آوای دلنشین ـ کاری لحاف دوزیه – به سمت غرب می‌تاخت .

پدر زیر درخت بود و با عصبانیت گفت : عزیز ، وای به روزت اگه همین الان نیای پایین .

.......

باصدای دخترم به خود آمدم که گفت : بابا ، داری چی می‌نویسی ؟

گفتم : خاطرات کودکی !

     

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط کاظمی نظرات () |

هنوز چشمم گرمای چرت بعد از ظهر رو خوب درک نکرده بود که

این گوشی زد پارش کرد 

خدا بگم هرکی مبایل رو اختراع کرد ، ای به روح پدرش صلوات .

دکمه رو زدم ولی هنوز گیجم ، با بی حالی گفتم :

 الو ، بفرماییییییید.

- سلام چطوری پسر ، چند روزه خبری ازت نیست .

- به‌ه‌ه‌ه ،احمد جان ، زیر سایه شما ، همین دو رو برام .

- وقتی میگی این دور و برا یعنی تهران نیستی ،

 وقتی اینجوری تعارف میکنی ، یعنی ایران نیستی ،

- آره ، تو شهر اشک و خنده ام ، تو سرزمین دلهره ، تو وادی عشق  .

- بازم سوریه ( آنتالیا) ، باکی اینشا‌الله؟

- نه بابا نجفم ، حاج خانم که یادته ؟

- مادر بچه ها ؟

- آره مادره بچه ها هم هست ، ولی نه حاج خانم سفر تایلند .

- به به ، چشمم روشن .

-  اون باعث شد ما هم راه بیفتیم . خدا خیرش بده

رفیق خانمم از آب در اومد ، به خانومم اسرار کرد که ثبت نام کنه ،

من هم که نمیتونستم بذارم تو این کشور نا امن تنها بیاد راهی شدم    

 - پس با خانومت بی حساب شدی ؟

- نه ، سفر سوریه رو بهش بدهکار موندم .

- کی برمیگردین ؟

- اگه زنده باشیم سه یا چهار روز دیگه .

- قبول باشه.

صدای انفجاری ساختمون رو میلرزونه و دیگه صدای حاجی رو نمیشنوم .

- الو ، الو ، چی شد ، اگه زنده ای جواب بده ؟

با صدایی که از ترس به شماره افتاده پشت خط اومد .

- نگران  ..   نباش  ...  لاستیک ... اتوبوس ... جلوی  ..  هتل ... ترکید .     

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

چرچیل روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.


هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.


راننده گفت:

 

نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم.


چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت:

" گور بابای چرچیل  !

                            اگر بخواهید ، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم "

 

 

چرچیل (نخست وزیر سابق بریتانیا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

شیطان

تلفن زنگ زد . گوشی را که برداشتم  حاج یداله آرامون که از دوستای جبهه بود

گفتم: حاجی سلام خیلی مخلصم پارسال دوست امسال آشنا

گفت: علیک ، مرد حسابی با بروبچه‌های قدیم میری صفا خبر نمیدی

<!-- کی؟ کجا؟ راویش کذاب بوده .

- نه خیر عکساش موجوده .

  -   عکس چی ؟ 

-     سفر تایلند .

<!-  تایلند که مال پارسال بود، حاجی جون خودتم خبر داری که من مجبور بودم برم .

->- اره  ، جون خودت . راستی بیا یکبار هم به خاطر من مجبور شو .

<!-  کجا انشا ال... ؟

<-یه تور  انتالیا برای هفته‌ی آیند هست بیا با هم بریم .

<-حاجی من بابت سال قبل که رفتم به خانومم بدهکارم ببرمش سوریه ، امسال اصلا جا ندارم .

<-خوب بهش نگو کجا میری بگو میرم ماموریت ، فقط یک هفته است .

<-من بلد نیستم دروغ بگم، آبرو ریزی میکنم.

خلاصه از من انکار از اون اصرار و بلاخره موفق شد منو راضی کنه تنهاش نذارم . به حرمت روزهایی که تو جبهه پشتم بود و تنهام نذاشت .

یه تور خوب پیدا کرده بود اسم نوشتیم و صبح حرکت  چمدونا رو بستم و از همه خداحافظی کردم و خودم رو رسوندم فرودگاه.

همسفرهای ما همه مند بالا بودن ، اکثرا خانواده و بالا شهری .

گفتم: تو این تور رو از کجا پیدا کردی ؟

گفت: علت انتخابش این بود که کسی ندونه کجا میریم .

تا رسیدن به هتل  فقط راجع به خاطرات گذشته صحبت کردیم و در این بین فهمیدم که اونم مثل خودم برنامه مسافرتش فقط برای فراموشی دوران گذشته و تغییر مسیر فکریشه .

جاتون خال خیلی خوش گذشت .

وقتی دونفر هم فکر با هم و در کنار هم باشند حتی مشکلات و سختی ها هم تبدیل به موقعیت میشن .

روزهای آخر سفر بود که همسر حاجی زنگ زد . کنار در یا داشتیم حمام آفتاب میگرفتیم و سکوت دلچسبی بود . مرد و زن  تو ساحل زیر آفتاب دراز کشیده بودند .

حاجی گوشی را برداشت . بعد از سلام و احوال پرسی گفت :

حاج خانوم بنده نایب الزیارتم ، از طرف شما . اینشاءال.. پس فردا برمیگردیم .    

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

بعد از مدتها برنامه های خسته کننده و درگیریهای فکری که این جماعت منافق و محارب با نظام بوجود آوردند گفتم برای رفع خستگی یه سفر خارجی بریم از ایران دورشیم .

با تقی کوکی و حاجی  عزم سفر کردیم بلیط گرفتیم جاتون خالی رفتیم تایلند هوا خوری

، فکر بد نکنین.

از هواپیما پیاده شدیم گفتم :

آخیش از ایران خلاص شدیم

تقی : فکر کردی یه نگاه بکن پشت سرت .

دیدم یه حاج خانومی با چادر و مقنعه پشت ماست .

گفت دیدی نا مردها میگفتن، ایرانیها  وقتی از آسمون ایران خارج میشن حجابشون رو بر میدارن ، انشاالله زبونشون رو مار بگزه 

تو فرودگاه تایلند پاسپورت حاجی رو که گرفتن گفتن ساکتون رو باز کنید، رو به حاجی گفتم :

-کسی سفارشه مارو کرده ؟

- سفارش دیگه برا چی ؟ 

- پس برای چی ساک ما رو فقط میگردن، اینهمه ایرونی

وسائل حاجی رو که میریختن بیرون رو به تقی گفتم :

- خدا به دادمون برسه دوباره بعد نماز صبح دعا کمیل  به راهه

اشتباه کردم چون با رفتن به هتل معلوم شد اتاقهامون یه تخته است 

روز دوم با تقی قرار گذاشتیم بریم آب درمانی

وارد سالن که شدیم یک دفعه چیزی دیدم که باورم نشد . زدم به تقی که

-نگاه کن ببین خودش نیست ؟

خوب دقت کرد کمی هم بیشتر از خوب، رفت تو کارش که

- خوده خودشه !

رفتم جلو خیلی طلب کارانه که :

- شما خجالت نمیکشین ! نه به اون چادرتون ، نه به این مایو پوشیدنتون ؟

- خودتون خجالت نمیکشین ، مگه مادر و خواهر شما که توی خونه لباس راحت میپوشن می‌شینید نگاهشون میکنید ، چشمتون رو کنترل کنید اینهمه آدم اینجاست نگاه کن ببین چند نفرشون نشستن دید میزنن ؟ اونوقت تو به خودت میگی مسلمون و ادعات هم میشه .

از خودم خجالت کشیدم دیگه هر وقت میخواستیم یه گوشه ای دید بزنیم یاد حرفهای اون میافتادم . راستی که سفر  کوفتمون شد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست ؟

دوره‌ی ارزانیست ،

  چه شرافت ارزان

     تن ........ ارزان و

        دروغ از همه چیز ارزانتر

   آبرو قیمت یک تکه‌ی نان ...

             و چه تخفیف بزرگی خوده است 

                            قیمت هر انسان     

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

زورگو

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلیاِونا » پرستار بچه هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلیاِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
-نه من یادداشت کرده ا م، من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید .
- دو ماه و پنج روز
-دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده ا م. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که میدانید یکشنبه ها مواظب «کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد .
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید .
دوازده و هفت میشود نوزده.
تفریق کنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویکروبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلیاِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه ا ش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت .
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی تر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی توجهی تان باعث شد که کلفت خانه با کفشهای «وانیا » فرار کند شما می بایست چشم هایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید .
پس پنج تا دیگر کم میکنیم . …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
« یولیا واسیلیاِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم
-امّا من یادداشت کرده ا م .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند .
چشم هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره !
-من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می لرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا … یکی و یکی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشکّرم
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟
-در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقه ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده .
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است
بخاطر بازی بیرحمانه ا ی که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود .

"آنتوان چخوف ."

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط کاظمی نظرات () |

امروز امتحان زبان فارسی گرفتم

سوال داده بودم:

- نهاد جمله زیر را مفعول قرار دهید .

دانش آموزی که بلد نبود جواب بده نوشته بود.

این کار قاضی مرتضوی است .ما اینکاره نیستیم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط کاظمی نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

نان گدایی را گاو خورد دیگر به کار نرفت

شیارکاری با یک بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود، گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی، سیفال تو پالان (چالوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که : ?خدا برکت بده، چشمه?ی خواجه خضره، برکت به گوشه کرت باشه، یه مش گندم به من بده پیش خدا گم نمیشه?.

شیار کار گفت : ?بابا این گندما به این زحمت میباس برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بکشیم تا فصل تابستون گندمی درو کنیم و خودمون و بچه بارمون و اهل و عیالمون و ارباب و مباشر و حیون و حشر و مرغ و چرغ و یه مش زن و مرد شهری هم بخورن ما وسیله?ی کار وسیله‌ساز هستیم؛ تو هم زحمت بکش بهتر از بیکاری و گداییه از همه گذشته ‌این گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نمی‌کنم برکتش ورداشته می?شه?.
گدا قانع شد و گفت: ?من از راه دوری آدم یه ساتویی ایجو دراز می?شم.?
توبره گداییش را گذاشت کنار دستش و خواب غفلت نر قلندری و بیعاری او را از جا برداشت. شیار کار هم مشغول شیار کردن و شخم زدن بود تا کارش تمام شد. گاوهایش را طبق معمول ول کرد که بروند آب بخورند، خودش هم رفت یک گوشه نشست که خستگیش در برود. یکی از گاوها خود را به توبره?ی گدا رساند و سفره?ی نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیارکار متوجه شوند گاو نان را بلعید. شیارکار خود را به گاو رساند و چوب را کشید به بخت گاو و حالا نزن کی بزن. گدا ماتش زد و گفت : ?بابا طوری نشده، نشنیدی میگن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی تفاوتی نداره?.
شیارکار که گاوش فرار کرده بود، تو سر خودش می‌زد و خداخدا می‌کرد. باز گدا گفت : ?بابا ! من حرفی ندارم، دگه تو چرا خودته می‌زنی بیا منه بزن وای به حال حیون زبون بسته که به گیر تو آدم ندیده افتاده؛ تو که راضی نمیشی گوت نون کس دگه ر بخوره چطور راضی میشی زن و بچه‌ت نون توره بخورن ؟?
شیارکار گفت : ?ها راست میگی ولی اینجور نیس، تو میری تو ده باز نونی گدایی می‌کنی اما گو من که نون گدایی خورد دگه به کار نمیره?.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط کاظمی نظرات () |

 همین یک هفته پیش بود که ،  هوا سرد و آسمان خاکستری و انتهای آسمان سرخ بود ، بچه‌ها میگن احتمال بارش برف هست.

لباس نویی را که برای بعد از آموزش خریدم روی چوبلباسی آویزان کرده‌ام همین دیروز دادم درجه های ستوان دویی را روی

سردوشیش دوختند، سیامک یک ماه زودتر درجه گرفته بود،

 بهش زنگ زدم که دوره تموم شده ،دارم میام، جایم رو نگهدار،

گفت : زنبیل گذاشتم برات ، بیا جات محفوظه، راستی اراک اوضاع چه جوره ؟

فردا باید بریم ، ولی با کدوم رو ، امروز اومدند گفتند:

-           چون حقوق وظیفه‌ها طبق قانون افزایش پیدا کرده ، درجه ها رو کاهش میدیم .

سعید گفت:

-          قربان ، افزایش درجه برای راحتی سرباز انجام شده نه برای ناراحتی.  

مسعود گفت : 

-          ما چه فرقی با دوره های قبلی داریم که باید کمتر از آنها حقوق بگیریم و درجه‌ی ما پایین‌تر باشه .

هرکسی چیزی میگفت ، فرمانده که از این همه اعتراض خسته شده بود فریاد زد :

-          بسته دیگه ،اگر کسی بعد از این اعتراض کنه ، یک هفته مهمون ماست .

درجه ستوانی رو با استوار دویی عوض کردند و به ما جواب که نمیدن هیچ میخوان مرخصی بعد آموزش رو هم با

بازداشت یک هفته خراب کنند .گفتم :

-          قربان پس پولی که بابت تحویل درجه از ما گرفتین و خرج خیاطی چی میشه ؟

-          اولا باید خیاطی بلد بودی خودت میدوختی ، ناسلامتی تو سربازی، تو میدون جنگ که خیاط پیدا نمیشه کاراتو انجام

بده ، دوم برو خدا رو شکر کن پول مجدد نمیگیریم تا به شما درجه بدیم .

عباس گفت :

پس به سلامتی درجه استواری رو مجانی میگیریم .

-          بسته خودتونو لوس نکنید ، میرید شهرتون همونجا درجه میخرید مدوزید به سردوشیتون ، از حالا تا فردا صبح هم در

اختیار خودتونید . راستی رفتی شهرت استوار تمام نگیری بازداشت میشی ، استوار دوم ، یادت باشه ،

انگار دست و پامونو گرفتن انداختنمون تو آب سرد ، شوکه شدیم ،

این همه امتحان و دوره های سنگین ، بعد همش یه استواری ، فرق ما با یه فوق دیپلم چیه ؟ ژهر سال جون بکن ، برو دانشگاه بعد هیچی .

سیاوش برگشتنه تو اتوبوس میگفت: بازم جای شکرش باقیه تو تاسوعا و عاشورا  مرخصی هستیم و الا  میفرستادنمون مردم فلک زده را بزنیم نفرینش مال ما بود ،  

مرتضی گفت : خدا رو شکر امام حسینی نیستیم ، آب تو آسیاب غریبه نمیریزیم .

گفتم : شما خجالت نمیکشید ؟ انگار نه انگار که بی آبروتون کردند ، برید خونه نمیگن تو دوره آموزشی چه غلطی کردین خلع درجه شدین ؟

احمد گفت : اینو هستم، من اعتراف میکنم عکس امام رو تو تهران من پاره کردم ، بعد دو دقیقه‌ای برگشتم پادگان ولی لو رفت خلع درجه شدم .

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |
نویسنده: دل پریشون             لطفا عقاب بمان  
 
 
این مطلب از وبلاگ یک دوست بر گرفته شده است  

 

"گویند زاغ 300 سال سال بزید و گاه سال عمرش از این نیز

در گذرد...عقاب را 30سال عمر بیش نباشد" این جمله ای

است که در سر لوحه شعر تکان دهنده "عقاب"(سروده

پرویز ناتل خانلری )آمده. شعر درباره عقابی است که به 30

سالگی رسیده و مرگ قریب الوقوع ، آشفته اش کرده .عقاب

برای رهایی از این آشفتگی به سراغ کلاغ سن وسال داری که

محضر عقاب های زیادی را درک کرده ، می رود تا از او "راز

بقا" و راز طول عمرش را بپرسد و چاره ای بجوید .کلاغ به

عقاب تو ضیح می دهد که طول عمرش را مدیون 2 چیز می

داند؛یکی این که مثل عقاب بلند پرواز بوده و هیچ وقت به

اوج آسمانها کاری نداشته و هنگام پرواز ،زیاد از زمین

فاصله نمی گرفته و به پرواز در حد وحدود زمین (در سطوح

آشغالها در "ارتفاع پست")اکتفا می کرده... دلیل دوم و

مهمتر کلاغ برای طول عمرش "مردار خواری "است.به

تعبیر کلاغ ،"مردار خواری"یا همان "مرده خوری"

خودمان! خاصیت دارد و خاصیتش هم این است که عمر را

زیاد می کند. کلاغ به عقاب تو صیه می کند دست از چیزهای

دست اولی مثل شکار کردن جانوران بردارد و به جایش به

چیزهای ستمالی شده و غیر اورجینال (لاشه جانوران) بسنده

کند و در نهایت هم دست عقاب را میگیرد و می بردش سر

یکی از این بساط های مرده خوری. عقاب ، اول شگفت زده

می شود (باورش نمی شود که "راز بقا "این قدر پیش پا

افتاده باشد ) و بعد در مصرف لاشه هایی که کلاغ به او

تعارف کرده به تردید می افتد ؛ می ماند دست از عقاب بودن

بشوید و کلاغ وار زندگی کند یا بر عکس ، همچنان عقاب

بماند  و لا جرم کوتاه عمر. عقاب البته در آخر ، دور کلاغ

بودن و عمر دراز را خط می‌کشد و بر می گردد به اوج

آسمانها ؛ جایی که مرگ انتظارش را میکشد...

 عقاب بودن یا کلاغ بودن ؛ مسئله روزگار ما این

است . کلاغ باشیم یا بی خیالِ  در اوج زیستن  بشویم؟!

بچسبیم به زندگی معمولی بی جاه وبی شکوه خودمان و طول

زندگی مان را با توسل و تمسک به هر چیزی ( ولو گند

ومردار و هر چیز دست چندم ) ، بدون دقت و وسواس ویژه

ای ، همین طور امتداد دهیم یا عقاب بودن را انتخاب کنیم و

از این عقاب بودن نهراسیم و بهای آن را بپردازیم ؛ از

مسئولیت های دشوار آن گرفته تا مسائلی مثل جوانمرگی و

بی بهرگی از امتیاز ها و موهبت های کلاغ ها . روزگار ما ،

روزگار بی عقابی یا لا اقل کم عقابی است دیگر

 

کمتر آدمی به پست ما می خورد که حاضر باشد سفت وسخت

پای  آرزوها  و آرمان ها و اید ئال هایش بایستد و یک تنه

برای تحقق آنها بجنگد ؛ انگار که نسل این آدمها –عقاب ها-

منقرض شده باشد. رد عقاب ها را دیگر فقط می شود در

خاطره ها، افسانه ها ، اسطوره ها و کتاب ها گرفت. در

عوض تا دلتان بخواهد کلاغ ریخته. سرتان را به هر طرف

بگردانید ، کلاغ میبینید. رژه دلگیر آن ها آسمان شهر را

خاکستری کرده. ما به شدت به عقاب نیاز داریم ؛ به آدمهایی

که حاضر باشند پا در راه عقاب شدن بگذارند ؛  به عقاب

هایی که تا دم آخر دست از عقاب بودن نکشند. می توانیم

شعر پریشان کننده "عقاب" را بخوانیم واز خودمان بپرسیم

" من عقابم یا کلاغ ؟ "  و من دوست دارم عقاب باشم یا

کلاغ ؟! این سوال ، سوال مثلا " مسابقه هفته " نیست که

سرسری به آن جواب بدهیم و سریع زنگ را فشار دهیم "

زینگ ! "

سوالی است که اگر با دقت برای جواب آن تصمیم گرفته شود

، می تواند سر نوشت یک زندگی ، یک ملت را رقم بزند .

 

می‌کشد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

یکی دو ماه پیش ساقی بدجوری پاپیچم شده بود با  فیس و افاده ماشین جدید

باباشو به رخم میکشید و میگفت :

- راستی دی جی بابات کی میخواد این پراید شلخته تونو  عوض کنه برای ما

افت داره دی جیمون با پراید میاد مدرسه .

گفتم : ما یه عمر خجالت کشیدیم و شمارو با خودمون اینور اونور بردیم گله

نکردیم  شماهم دندون رو جیگر مبارک بذارید ماشین جدیدمون رو که تحویل

بگیریم بهت میگم .

بیست  روز پیش بابام پراید رو فروخت . شب خونه باباجون اینا سر میز شام 

بحث ماشین جدید شد . داییم به بابام گفت :

- بیا یه ماشین خوب بخر تا ماهم ماشینمون رو عوض کنیم

بابام گفت :

مگه شما لنگ منید که من ماشین گرون بخرم شما ماشینتون رو عوض کنید

- اخه کسی تو فامیل ماشین بالای بیست میلیون نداره اگه تو بخری ما هم میخریم

خلاصه کار به جایی رسید که همون شبونه زنگ زد به دوستش که

- داماد ما یه  زانتیا  یک سال کار کرد میخواد داری ؟

- این موقع شب که نه ، ولی تا آخر هفته بهت خبر میدم .

یک هفته گذشت و خبری نشد. باباجون تماس گرفت که :

- پاشو بیا بریم پیش دوستم من برات یه ماشین دیدم

صبح بابام رفت پیش باباجون ، بعد از ظهر که اومد خونه گفتم چه خبر، چی

شد؟

-  یه ماشین خریدم .

- خوب به سلامتی شیرینیش کو ؟

- تحویل که نگرفتم گفت بیست روز دیگه .

نمیدونید چقدر سخته آدم ماشین داشته باشه ولی بیست روز تحمل کنه و

نبینش . خوب بابا درسته مال بابامه ولی ، من و بابان نداره .

- خوب سر کوچه پیادت میکنم بقیه راه رو خودت برو من خیلی کار دارم دیرم

شده .

- نه دیگه  تا در مدرسه برسونم دیگه.

- چی شد ؟ تا حالا حاضر نبودی برسونمت در مدرسه حالا حاضر نیستی پیاده

بری؟

-خوب دیگه !

- هی! دی‌جی ، دم بابات گرم ، ماشین باحالی خریدین . سورن کاربنی هم

خیلی توپه !

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

دیدار برادر

 

هوا گرگ و میش بود که به منطقه رسیدیم . کمی سردم شد . علی از ماشین که پیاده میشد متوجه لریزیدن من شده بود، جلوتر آمد گفت :

نترس من پشتتم به مامانت اینا قول دادم سالم برت گردونم .

گفتم: وقتی پشتم باشی بیشتر میترسم تو جلو برو خیالم راحت تره مرده ها که ترس ندارند زنده ها ترسناک هستند.  

توی دوره آموزشی باهم آشنا شدیم پسره خیلی خوبیه است با مادرش تنها زندگی میکند برای خواهر بزرگترش دوست و پشتوانه است. دوره تخریب و پاکسازی را با نمره عالی سپری کرد . من نفر دوم بودم.

صدای زوزه گرگها ما را به خود آورد.

-         پسر راه بیفت بریم شام میخورند به ما نمیرسه

-         بله اگر کمی هم دیرتر حرکت کنیم ممکن است خودمان را بخورند که انوقت هرگز نمیرسیم .

-         نمیشه تو همه چیز را به شوخی نگیری.

-         کدام شوخی ! مگر صدای گرگ ها را نشنیدی که برای شام همدیگر را دعوت میکنند.

با انکه لوازم زیادی نیاورده بودیم کوله پشتیمان سنگین بود . هنوز یک پیچ دیگر تا قرارگاه فاصله بود راننده گفته بود که با ماشین نمیتوان تا قرار گاه رفت منطقه کوهستانی است و جاده ماشین رو ندارد . حرکت موجودی را در سمت چپ خود  احساس کردم.

-         علی فکر کنم چیز ما را تعقیب میکند تو سمت چپ چیزی نمیبینی ؟

-         غلط نکنم دو تا چشم زرد رنگ تو تاریکی برق زد . تا قرار گاه فقط صد قدم مونده بدو قبل از اینکه شکم اینا رو سیر کنیم .

شروع به دویدن کردیم و صدای پای همزمان چند گرگ را که برای رسیدن به ما آنها هم شروع کردند به دویدن شنیدم . ناگهان با صدای دو انفجار مهیب در فاصله ای کم با ما شب مثل روز روشن شد . موج انفجار قدرت تفکر و حرکت را از ما گرفت  فقط دو گرگ را دیدم که برگشتند و فرار میکردند.

-         بدوید بدوید انجا هستند روی مین رفتند .

دیگر چیزی نمیشنیدم ولی حرکاتشان را که بالای سرم در تلاش بودند میدیدم .

 درون دره غوغایی بود عراقی ها در حال فرار با عجله زمین را با مین سنگ فرش میکردند و روی آنرا با گیاه و سنگ ریزه به گونه ای که با زمین اطرافش قابل تشخیص نباشد می پوشاندند.

-         راشد ایرانیها نصف روز با ما فاصله دارند کمی فرصت استراحت بدهید.

-         فرمانده دستور عقب نشینی داده و ما فقط نیم ساعت وقت برای خروج از تنگه داریم بعد از آن تنگه را با هواپیمای سم پاش شیمیایی میکنند و همه ما خواهیم مرد.

-          سلیم و ابو عبیده چی ؟ آنها هنوز نیامده اند .

برایم بسیار تعجب آور بود که عراقی ها کاملا فارسی صحبت میکنند .

ستوان، کردها ، بالای آن صخره یک نفر با خمپاره انداز نشسته است .

صدای شلیک خمپاره و بلند شدن خاک و از ستوان خبری نبود .

چشم که باز کردم توی اطاق روی تخت خوابیده بودم هوا هنوز تاریک بود یادم نیست توی دره چه اتفاقی برایم افتاد که مرا به اینجا آوردند.

-         سلام ،  بیدار شدی خیلی ترسیدیم فکردیم شما رو مین رفتید ولی شانس آوردید و گرنه به قرار گاه نمیرسیدید.

-         زیاد مهم نیست ، برای نماز که می آیید. من بیرون منتظر باشم ؟

-         باشه، صبرکنید تا بیام.

صدای اذان به گوش میرسید و باوجود تاریکی گردی نقره ای محیط را قابل تحمل کرده بود، بوی خوش گلهای محمدی مشامم را نوازش میکرد . بعد از نماز تا زمان صبحانه برای ورزش و هواخوری به محوطه رفتم البته چون منطقه نظامی است از ذکر جزئیات معذورم . بوی عطر گل محمدی بدجوری مرا به سمت خود میکشاند .

-         جناب ستوان، ببخشید، برای خروج برگه تردد لازم دارید .

ناگهان به خودم آمدم .

-         این بو از کجاست ؟

-         کدام بو قربان؟

-         بوی گلهای محمدی

-         من بویی حس نمیکنم ولی یکی از بچه ها که در عمیلات شناسایی قبلی شهید شد، میگفت از دره بوی گل محمدی میاد و اعتقاد داشت آنجا باید بوته های گل محمدی باشد ولی هنوز کسی وارد دره نشده است.

-         چرا؟

-         چون قبل از دره میدان مین است.

بعد از صبحانه علی پیشم آمد و گفت :

-         شنیدم خیلی معروف شدی، میگن موج دیشب کاری بوده و کلت تکون خورده. یه بوهایی حس میکنی . یه حرفهایی میزنی.

   موضوع موج انفجار باعث شد یادم بیاد که شب قبل ما برای انجام عملیات مین یابی و پاکسازی منطقه به اینجا آمده بودیم .

-         راستی چرا دیشب به جای خیر مقدم به سمت ما شلیک شد؟

-         اگر بگم باز هم حاضری با من بیای اونجا ؟

-         منظورت چیه ؟

-         آخه ما قبل از هماهنگی و بدون راهنما و امکانات به میدان مین وارد شده بودیم و چون گرگهای بخت برگشته میدان مین نمیشناسند دو تاشون روی مین رفته بودند و متلاشی شدند .

قرارگاه از دو طرف به میدان مین ختم میشد و ما چون مسیر را اشتباه رفته بودیم از ضلع پاکسازی نشده  به سمت قرارگاه آمده بودیم.

روز اول در اتاق فرماندهی به ارزیابی محل و دیدن نقشه مناطق پاکسازی شده سپری شد .

   فرمانده گفت: تا بحال سه تا از بهترین نیرو های مین یاب و پاکساز ما در این میدان شهید شدند ما تقاضای ماشین مین یاب دادیم ولی چون منطقه کوهستانی و غیر قابل عبور برای هر خودرو کوچک وبزرگی است مجبور بودیم از نیروهای انسانی استفاده کنیم شما تا فردا فرصت دارید تصمیم بگیرید که با ما همکاری میکنید یا برمیگردید . در هر صورت اجباری در کار نیست  شما جوانید وکشور به تخصص شما در عرصه های دیگر هم نیاز دارد.

-         با اجازه شما میخواستم منطقه را از نزدیک ببینم تا شاید بهتر تصمیم بگیرم

-         برگه تردد و راهنما در اختیار شما قرار میگیرد . بعد از نماز ونهار برای دریافت برگه ها و امکانات مورد نیازتان به آقای مدرس مراجعه کنید.

از اتاق که خارج شدیم علی گفت:

-         آخه  وقتی خودش داره بهت میگه بروخونتون، تو بازم ایستادی میگی برم ببینم شاید پسندیدم . مگر دختر دمه بخته که بری ببینی و بپسندی . ما را باش  لباسمون را روی کدام بند داریم خشک میکنیم .

بعد از ظهر با راهنما و برگه تردد به منطقه اصلی وارد شدیم .

راهنما و علی در مورد معبری که  بازشده بود صحبت میکرند ومن شنیدم که تعداد زیادی از شهدا توی تنگه ماندند و هنوز کسی نتوانسته انها را پیدا کند

    عماد گفت : پات رو رومین نگذاری .

   به زیر پام نگاه کردم یک قطعه سنگ بود با آرامش بلندش کردم درس زیر آن یک مین آرام و با وقار خوابیده بود مثل ماری که زیر سنگ منتظر طعمه باشد، با سرنیزه دورش را خالی کردم . میخواستم بلندش کنم .

-         ایرانی مثل اینکه از جانت سیر شدی، زیرش هم یک چاشنی هست .

-         چطور میشه خنثی کردش ؟

-         چاشنی بالا زمانی عمل میکنه که شاخکها ضربه بخورند . قبل از هر کار شاخکها را با آرامش باز کن  بعد کلاهک بالا را بپیچان باز میشود انتهای آن یک خار هست که با فشار به پایین چاشنی زیری را آزاد میکند و خلاص .

بعد از انجام موارد سر بلند کردم تشکر کنم نبود برگشتم دیدم باعلی گرم صحبتند رفتم و گفتم شما با چه مینهایی سرو کار داشتید .

به دست من نگاه کرد وبا تعجب گفت :

-          شما این مین را الان باز کردید ؟

-         تو دوباره فضولیت گل کرد یادت نیست بخاطر همین حس به قول خودت کنجکاوی یک نمره از دست دادی.

-         من رو ببخشید سرگرم توضیح برای مهندس بودم از شما غافل شدم.

سه ماه بود که کار مین یابی را با راهنمایی و کمک عماد شروع کرده بودیم و در این مدت به اندازه دو برابر یکسال قبل میدان پاکسازی شده بود .

امروز خبر بستری شدن پدرم را برایم آوردند . پدرم سه سالی میشود مجروح شیمیایی است و با دارو و مراقبت ویژه زندگی میکند. ماندن برایم بسار سنگین شده است و شبها قلبم تاصبح درد میکند . برای پدرم کاری از دست من ساخته نیست ولی این کشاورزان و دامداران به کمک نیاز دارند . خدایا کمکم کن . تصمیم گرفتن سخت است . پدرم به من نیاز دارد ومن به پدرم . این مردم هم به زمین و علفزاری که گوسفندانشان را با آرامش در آن بچرانند نیاز دارند . من ناتوانم از تصمیم گیری . آیا رفتنم خودخواهی خواهد بود و یا ماندنم بی توجهی به خوانواده ام .

......................................................

-         خواهر جلوتر نیایید .

-         شما ؟

-         من مین روب هستم چهارده ساله این منطقه را مین روبی میکنم .

-         اینجا محل شهادت برادرم است

-         برادرتان ؟ اسمش؟

-         علی .

-         فامیلیش؟

-         سعادت

-         عماد تو علی سعادت به چشمت نخورده؟

-         چرا توی دره با پلاکهای دیگر هست.

-         بیا خواهرم نگران نباش اینجا قبلا پاکسازی شده است .

-         خواهر سعادت جلو نرید منطقه هنوز خطر ناکه.

-         بیایید ،نترسید مشکلی نیست . تعداد زیادی پلاک را با عماد جمع کردیم که پلاک برادر شما هم هست ،روی شاخه اون گل محمدی، بردارید . شاید بین دوستانتان کسانی باشند که اسم گمشدشون توی این پلاک ها باشه . فقط یک خواهش دارم . از گلهای محمدی معبر را علامت گذاری کنید تا بیان بقیه رو هم ببرند .

-         چرا خودتان این کا را نمیکنید ؟

-         ما نمیتونیم هیچ گلی رو بکنیم .

-        برای بردن بقیه بچه ها منتظرتون هستیم.

............

-         خواهر کجا بودید مگر نگفتم نرید منطقه امن نیست.

زینب دستش رو جلو آورد ، پلاک ها را روی زمین ریخت و بی هوش افتاد.   

 

(حمیدرضا کاظمی خرداد88)

نویسنده : حمیدرضا کاظمی ; ساعت ٩:۵٩ ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٧

تگ ها: جنگ و برادر و دفاع و ایثار

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

طبق معمول ساعت ۴ از محل کارم خارج شدم

ولی طبق معمول کار هر روزم رو انجام ندادم

نمیدونم چی شد ولی میخواستم بازم ببینمش انگار داشتم به دیدنش عادت میکردم

ولی همیشه زندگی قابل پیش بینی نیست

شاید هم من اشتباه کرده باشم

نه انگار خودشه و اون آقا کیه ؟

برام خیلی سنگین بود ، توی پارک با یه جوان غریبه ؟

این پا اون پا کردم برم جلو یه چیزی بگم .

آخه زن شوهردار با یه بچه کوچیک توی خونه این رفیق بازی‌یا یعنی چی ؟

اگه کسی دیده باشدش، پس فردا آبرو برام نمیمونه .

ناگهان چشمم به اون افتاد ، درست روبروی نیمکت انها نشسته بود .

سریع برگشتم ، خیلی از خودم خجالت کشیدم .

تو که خودت با زن دیگه‌ای میری میشینی صحبت میکنی بد نیست .

رفتم خونه ، از روی ناراحتی نفهمیده زنگ زدم ،

همسرم گفت: تو مگه کلید نداری ؟

گفتم: تو خونه‌ای ؟

- مگر قرار بود کجا باشم؟

- هیچ جا، فکر کردم رفتی بیرون ؟

- پس چرا زنگ زدی ؟

- هان ، حواسم نبود؟

- بیا تو ، ولی فکر نکن نفهمیدم ! 

بازهم اشتباه کردم ، برداشت عجولانه داشتم .

   

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

امروز هم اونجاست ، چرا میاد اینجا مگه کار و زندگی نداره.

ساعت ۴ بعد از ظهر طبق معمول همیشه به سمت خونه میرفتم .

پسر کجا داری میری برگرد . اون روز که تو توفکرش هم نبودی اومد جلو و سر صحبت رو باز کرد . ترسیدی محلت نذاره ؟ برو جلو ، دل به دریا بزن ، همه چیز خودش حل میشه .

- سلام

- سلام ،؟ چی شده ؟

- هیچی فکر کردم بهتره باهات صحت کنم .

- خوب بشین .

- اینجا ، جلوی چشم اینهمه آدم .

- کار خلافی که نمیکنی ، می‌خوایم صحبت کنیم .

- خوب، اگه کسی مارو ببینه ؟

- جای بهتری سراغ داری ؟ ولی خرج رو دستمون نذاره .

- خوب ، مهمون من .

- صبر کن، اول کاری بخوای تو  رودربایستی قرار بگیری ،من نیستم .

در ضمن اگه کسی مارو تو  رستورانی ، کافی شاپی ، جایی ببینه که بدتره.

حرفش درست بود پس تصمیم گرفتیم فقط از محل دور باشیم . با ماشین من رفتیم جمشیدیه ، هم دنجه و هم فضا زیاد داره ، اگر هم کسی دیدمون ، یه جوری جمعش میکنیم دیگه .

- خوب میگفتی .

- تو ماشین که گفتم ، خیلی سخته راجع بهش صحبت کردن . شما ازدواج کردین ؟

- یک بار

- بچه هم دارین ؟

- نه ، همسرم بچه دار نمیشد . ولی نمیخواست کسی متوجه بشه ، به همه میگفت من بچه دار نمبشم . 4 سال پیش هم فوت کرد ، بعد از آن من تصمیم گرفتم ازدواج نکنم 

- منو ببخش ، میتونم راحت صحبت کنم ؟

- بگو، راحت باش .

- من هرچه رو برای خودم بد بدونم برای زنم هم بد میدونم و هر چه رو خودم دوست داشته باشم برای زنم هم میخوام .

- این که خیلی خوبه ، پس مشکل کجاست ؟

- فکر میکنم زنم داره منو با افراد پولدار فامیل مقایسه میکنه ، وقتی باهم صحبت میکنیم همش حرفش اینکه فلانی اینکارو کرد ، بهمانی فلان چیزو برای زنش خرید و...

یک روز بهش گفتم میخوام مغازه بزنم .

گفت : دیگه چی ، که بری با زنهای مردم وایستی حره و کره کنی . همون کارمند باشی بهتره .

من هم دوست دارم خوب پول خرج کنم ولی آخه با کارمندی که نمیشه مثل اونا پول خرج کرد .

- خوب اینهارو بهش بگو .

- میدونی خیلی دوستش دارم، دلم نمیاد با حرفهام ناراحتش کنم .

- پس براش ینویس ، اینکه اینهمه تو فکر بودن نداره .

- چند شب پیش بهم گفت که دختر عمه‌اش دعوت کرده بریم سیسمونی بچه‌اش را ببینیم .

گفتم : دیشب که باهم بودیم شوهرش چیزی نگفت .

گفت : خوب خودش به من گفت .

گفتم : من رو هم که دید، چرا حرفی نزد ؟

گفت : یعنی که چی ؟ خوب میریم و زود برمیگردیم .

گفتم : آخه شب قبل تا ساعت 1.30 بیدار بودم ، پریشب تا ساعت 1 هر روز هم که دارم 6.30 میرم سر کار میخوام امشب زود بخوابم .

عصبانی شد و شروع کرد با ناخون بازومو چنگ زدن که بلند شو بریم من قول میدم زود بلند شم ، من هم پا مو کردم تو یک کفش که نمیام.

- به نظزت کارت درست بوده ؟

- خوب ، تو چی فکر میکنی ؟

- به نظر من برای اون مهم بوده که دختر عمع ‌اش رو خوشحال کنه.

- پس من چی؟ مهم نبودم .

- چرا ، اما هرکی جای خودش تو رو هر وقت اراده کنه میتونه خوشحالت کنه ، ولی برای خوشحال کردن دختر عمه‌اش همیشه وقت نداره .

- من فکر میکنم داری به خاطر همجنس بودنتون ازش حمایت میکنی ، این منو خیلی ناراحت میکنه و احساس میکنم دیگه لازمه بریم .

دوباره دارم به حرفهاش فکر میکنم ، بیراه نمیگفت ، ولی غرور من اجازه نمیداد قبول کنم.

من هنوز حرفهای زیادی دارم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٤ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط کاظمی نظرات () |

ناراحت

1-

سر راهم  قرار گرفت زنی حدود ۴٠ ساله بود ولی تیپ آرایش و لباسش نشان میداد که هنوز میخواهد جوان بماند، شاید هم علاقه نداشت کسی او را میان سال تصور کند .

گفت : وقت داری باهم صحبت کنیم ؟

گفتم : راجع به چی ؟.... من شما رو میشناسم ؟

- نه، مگه قراره حتما بشناسی تا باهم صحبت کنیم؟

- خوب ، خیلی دور از ذهنه که یک نفر تو خیابون ، بدون شناخت قبلی ، بیاد بگه بیا با هم صحبت کنیم ، تازه اونهم یک زن . به نظرت عجیب نیست؟

- خوب ،چرا . ولی از نوع رفتارت و نبودنت توی این دنیا ، احساس کردم به کسی نیاز داری تا باهاش حرف بزنی .

- حتما فکر کردی! چه کسی بهتر از یک جنس مخالف در این لحظه مینوته آرامش بخش ذهن خسته من باشه ؟

- دقیقا !

- فکر نکردی اون شخص میتونه ، مادرم ، همسرم و حتی خواهرم باشه و یا یه دختر هم سن خودم .

- چرا، ولی اگه میتونستی با همسر ، مادر یا خواهرت صحبت کنی که توی 30 دقیقه چهار دفعه از اینجا رد نمیشدی .

در ضمن خودت هم میدونی یه دختر هم سنت همصحبت مناسبی  برای درد دلت نمیتونه باشه پس با این حساب بازهم من با توجه به تجربه و تنهاییم بیشتر بدردت میخورم .

- ولی من ترجیح میدم برم خونه و با خانوادم صحبت کنم .

 

الآن احساس میکنم واقعا نیاز دارم با کسی صحبت کنم ولی چه کسی ؟

مشکل اصلی عدم اطلاع همسرم از بعضی مساتله که  به نظر خیلی بی اهمیت هم میاد ، راستش نمیخواهم خانواده‌ام هم بدونن ،شاید بهترین کمک را هم به ما بکنن ولی باعث نگرانی خودشون و ناراحتی همسرم میشه .

حالا که فکر میکنم بهتر بود با اون صحبت میکردم . 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

        کارم که تمام شد احساس آرامش خاصی داشتم . فکرم باز شده بود- به ساعت نگاه کردم - 4.15 دقیقه بود.

 یادم آمد در دو روز گذشته به علت کار زیاد وخستگی نماز ظهرم قضا شد.  خدایا ! اینهمه نعمت به من دادی و من اینقدر خودخواه و بی توجه هستم که برای شکرگزاری کوتاهی می‌کنم .

دو روز پیش بازرس آمده بود. بعد از دیدن تقدیرنامه من که از اداره به جهت انتخاب بهترین طراح سوالات دفاعی آمده بود .

سوال کرد وگفت : شما سابقه جبهه هم دارید ؟   

خیلی خجالت کشیدم ؛ من ، بهترین طراح سوالات دفاعی - دبیر درس دفاعی و معاون هنرستان با 14 سال سابقه .

حالا در مقابل این سوال فقط توانستم بگویم :خیر ، لیاقت ندارم ، وحالا لیاقت شکرگزاری را هم به آسانی از دست می دادم .

شیر آب را بستم و بلند شدم . مقابل دستشویی به آئینه نگاه کردم ؛ اشک در چشمانم حلقه زده بود.

 باورم نمی شد ، ازخجالت بود یا از ترس . زود با آب وضو صورتم را شستم .

 وضوکه گرفتم از در دستشویی  بیرون آمدم ،یکی از بچه ها داشت از مدرسه خارج می شد .

 گفت : آقا ما را هم دعا کنید .

به خودم لرزیدم ، گفتم : اگر قابل باشم ، برگشتم به سمت طبقه بالا ، پشت در نمازخانه صدای مناجات شنیدم، داشت آیه الکرسی می خواند ، صدا آشنا نبود ، گاهی در بین قرائت صدای هق هق گریه هم به گوش میرسید. آرام  طوری که آرامشش به هم نخورد به نمازخانه وارد شدم . باورم نمی‌شد، از پشت و با آن طرز نشستن شک داشتم خودش باشد، او هیچ وقت به نمازخانه نمی رفت ، کسی باور نمی‌کندکه او نمازبخواند ، همیشه برخورد تهاجمی داشت . همه می‌گفتند : نمی تواند خودش را کنترل کند و ادب ندارد ، بعضی می‌گفتند : دروغگوست.

آیا کسی که من در نمازخانه می بینم - با این حال و هوا همان شخص بود ؟   یا همه اشتباه می کردند.

از نمازخانه خارج شدم که متوجه حضورم نشود ، با خودم فکر کردم ، حتما” در جلسه بعد شورای دبیران در مورد برداشت شخصی از بچه ها صحبت می کنم و می گویم که در مورد بچه ها یکطرفه قضاوت نکنیم .        

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط کاظمی نظرات () |

                  کشف یک نویسنده

 

 

میدونید هر انسانی استعداد وتوانایی‌هایش را در یکجایی کشف میکند. مثلاً بعضی استعداد صدایشان را در حمام کشف میکنند و بعضی استعداد ورزش رزمی را توی دعوا کشف میکنند و بعضی دیگر... خلاصه  هرکس جایی برای کشف استعداد خودش دارد .

 آقایی که شما باشید / شایدم خانمی که شما باشید، فرق ندارد، من هم اولین بار که کشف شدم یک نویسنده بزرگ و مشهور هستم و احتمالا داستایوفسکی یا ژول‌ورن باید به من افتخار میکردند ولی چون مرحوم شدند نتوانستند به این شخص شخیص افتخار کنند .

باور می‌کنید، چه جای اعجاب انگیز و آرامش بخشی بود!، درست حدس زدید، بله مستراح یا همان wc  . چهره‌تان را باز کنید و آن اخم و لب و لوچه‌ی کج و ماوج را جمع کنید ، مثلاً شما انسانهای متمدن و تحصیل کرده‌ای هستید ، این چه برخوردی است که با یک پدیده کشف استعداد دارید .

حالا اگر گفته بودم توی دشت درخالی که آواز خوش درازگوشان فضای دشت را پرکرده بود ، همه از خنده روده‌بر میشدید ، خوب، اول که گفتم هرکسی در یک جایی استعداد خود را کشف میکند ، این هم از بخت بنده است .

دقیقاً بعد از یک کش و قوس سخت و جانکاه و عبور از فشارهای وارده ، مغزم داشت فضاهای خالیش را بررسی و به قول بر و بچه‌های رایانه خودش را آپ دیت میکرد که متوجه شدم چه قلم شیوایی میتوانم داشته باشم و این شروع یک نویسنده بود .

باور ‌کنید. باور ندارید؟ من که قسم بخور نیستم ، این مشکل شماست که دیر باورید . پس برگردید و متن را دوباره بخوانید ، آنوقت حتمأ باور میکنید. 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

بعد از ظهر یکی از روزهای گرم تابستان آقای عزیز ابتدای  بلوار ابوذر تهران  از تاکسی پیاده شد هنوز چند قدمی از تاکسی دور نشده بود که جوانی حدود 18 الی 20 ساله به او نزدیک شد . خیلی مودبانه سلام گفت .

آقای عزیز پاسخ داد و جوان گفت : میتونم خواهشی کنم و ادامه داد من بچه خاورانم و  پولم تمام شده نمی‌توانم به خانه بروم اگر محبت کنید و مبلغی به من بدهید خود را به متزل برسانم..آقای عزیز خواسته اش را اجابت کرد.   

دو هفته بعد وقتی آقای عزیز از تاکسی در میدان رسالت تهران پیاده شد . جوانی به سراغش آمد و گفت که پولش تمام شده ومیخواهد به منزلشان در افسریه برود. آقای عزیز به صورت جوان نگاه کرد . جوانی محجوب و مودب بود و آقای عزیز نصف مبلغی را که چند روز قبل در بلوار ابوذر داده بود به او داد و روبه جوان گفت مبارک باشد منزل را از خاوران به افسریه آورده اید.دوست آقای عزیز که چنین دید گفت : شما که او را شناخته بودید و فهمیدید دروغ میگوید چرا به او کمک کردید .

پاسخ داد: چون نفس عمل کمک به دیگران را در خود نکشم  

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٩ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

داستانهای معاون عزیز

1-    علت تاخیر ورود شما چیه؟

قلی دانش آموز سال دوم راهنمایی است و تا انجا که یادش می آید هیچ سالی بدون تاخیر ورود به مدرسه نرفته است . بچه‌ای خجالتی ،کم حرف و تودار است . از دعوا و داد و فریاد میترسد.

 

قلی دیگر از اینکه صبح ها با قیافه اخموی معاون مدرسه روبرو بشه، خسته شده بود.

مگر میشد علت تاخیر ورود هر روز خود را توضیح بده .

برای آنکه پدر و مادرش متوجه نشن که بعلت خوابهای وحشتناک شبانه در جای خود ادرار میکنه، صبح اول وقت مجبور بود، ملحفه و لباس خود را بشوره. حمام بره و ... خوب ! آیا میتوانه با این همه کار به موقع هم در مدرسه حاضربشه .

چه کسی باور میکنه ! علت تاخیر هر روز  قلی چنین دلیل خجالت آوری باشه؟

تازه ! باعث آن هم خود معاون مدرسه است که هرشب به خواب قلی میآد ، با خشونت می گه ؛

معاون : پسر چند بار بگم تا دیر وقت نشین پای کامپیوتر بازی کن و یا ماهواره نگاه کن .

خوب ، مردانه بگید؛ شما باشید جایتان را خیس نمی کنید .

یک روز صبح قلی که به مدرسه آمد ، معاون هنوز نیامده بود . مراسم صبحگاه که تموم شد . آقای عزیز معاون مدرسه از در وارد شد . قلی که یک سال به دنبال چنین فرصتی بود تا بگه که آقا دیدی شما هم آره !  جلو رفت و گفت : آقا اجازه ! شما هم امروز جایتان را خیس کرده بودید؟

به نظر شما علت دیر آمدن آقای معاون چی بود؟

..................................

کیوان

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

لاک پشت...

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید. پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.
و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی؛ و پاره‌ای‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.

 

 

مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا اب شیرین شود

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط کاظمی نظرات () |

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 

                              منبع: نشان لیاقت عشق

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٤ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

 با دوتا کیسه بزرگ خرید توی دستم به سمت خونه میرفتم ، ساعت حدود 4 و 5 بود و خیلی هم خسته بودم توی پیادرو که میرفتم چشمم به یک پژو 405 بسیارتمیز با رینگهای اسپرت افتاد ، ماشین دیدنی بود ولی نه انقدر که دوست داشته باشم با دوتا کیسه بزرگ و سنگین تمام مسیر عبورم توی پیادرو رو بسته باشه بطوری که حتی به در منزل چسبیده باشه با خودم فکر کردم یا صاحبش از شدت علاقه نمیتونه دوری این ماشین قشنگ رو تحمل کنه که به در خونه توی پیادرو چسبوندش ، اگر اینطور بود چرا داخل نبرده ؟ یا اینکه خیلی بی فرهنگ و نادان است که فقط به فکر خودش و خواسته های خودش بوده و به عابرین فکر نکرده ! گفتم اگه این کیسه ها دستم نبود از روی کاپوتش رد میشدم تا بفهمه نباید تو پیاده رو پارک کنه  و راه مردم رو ببنده ولی وقتی نزدیک تر شدم و جای پای گربه را روی کاپوت دیدم انقدر خجالت کشیدم که خودم رو در حد یه گربه کوچیک میخواستم بکنم بعد فکر کردم اگه اون نفهمیده ، من هم با این کار در حد اون خواهم بود تصمیم گرفتم اول قبل از انجام هر کار به فکر حقوق مردم باشم و دوم این موضوع رو بنویسم شاید راننده خواند و دیگه تکرار نکرد. 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |

بازم سلام

خوشحالم که دوباره توانستم پیش شما بیام و از مصاحبت شما لذت ببرم

از این که در این مدت تنهایم نگذاشتید و به من سرزدید واقعاً ممنونم

امیدوارم سال نو را خوب شروع کرده وبه بهترین شکل به پیش  ببرید

 

راستی عیدی من چی شد کسی چیزی نداد  ولی من کلی براتون عیدی آوردم

نتوان دل شاد را را بغم فرسودن               وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

از هر جا وهرچی دیدم نوشتم ولی بعداً میگم.

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن

                                                       می باید و معشوق و بکام آسودن

پس دوباره میام .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٩ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط کاظمی نظرات () |