سفر آنتالیا

شیطان

تلفن زنگ زد . گوشی را که برداشتم  حاج یداله آرامون که از دوستای جبهه بود

گفتم: حاجی سلام خیلی مخلصم پارسال دوست امسال آشنا

گفت: علیک ، مرد حسابی با بروبچه‌های قدیم میری صفا خبر نمیدی

<!-- کی؟ کجا؟ راویش کذاب بوده .

-نه خیر عکساش موجوده .

  -   عکس چی ؟ 

-     سفر تایلند .

<!-  تایلند که مال پارسال بود، حاجی جون خودتم خبر داری که من مجبور بودم برم .

->-اره  ، جون خودت . راستی بیا یکبار هم به خاطر من مجبور شو .

<!-  کجا انشا ال... ؟

<-یه تور  انتالیا برای هفته‌ی آیند هست بیا با هم بریم .

<-حاجی من بابت سال قبل که رفتم به خانومم بدهکارم ببرمش سوریه ، امسال اصلا جا ندارم .

<-خوب بهش نگو کجا میری بگو میرم ماموریت ، فقط یک هفته است .

<-من بلد نیستم دروغ بگم، آبرو ریزی میکنم.

خلاصه از من انکار از اون اصرار و بلاخره موفق شد منو راضی کنه تنهاش نذارم . به حرمت روزهایی که تو جبهه پشتم بود و تنهام نذاشت .

یه تور خوب پیدا کرده بود اسم نوشتیم و صبح حرکت  چمدونا رو بستم و از همه خداحافظی کردم و خودم رو رسوندم فرودگاه.

همسفرهای ما همه مند بالا بودن ، اکثرا خانواده و بالا شهری .

گفتم: تو این تور رو از کجا پیدا کردی ؟

گفت: علت انتخابش این بود که کسی ندونه کجا میریم .

تا رسیدن به هتل  فقط راجع به خاطرات گذشته صحبت کردیم و در این بین فهمیدم که اونم مثل خودم برنامه مسافرتش فقط برای فراموشی دوران گذشته و تغییر مسیر فکریشه .

جاتون خال خیلی خوش گذشت .

وقتی دونفر هم فکر با هم و در کنار هم باشند حتی مشکلات و سختی ها هم تبدیل به موقعیت میشن .

روزهای آخر سفر بود که همسر حاجی زنگ زد . کنار در یا داشتیم حمام آفتاب میگرفتیم و سکوت دلچسبی بود . مرد و زن  تو ساحل زیر آفتاب دراز کشیده بودند .

حاجی گوشی را برداشت . بعد از سلام و احوال پرسی گفت :

حاج خانوم بنده نایب الزیارتم ، از طرف شما . اینشاءال.. پس فردا برمیگردیم .    

 

/ 1 نظر / 21 بازدید
نيكي

زيبا بود ولي موزيك به متن نمياد .