خاطرات کودکی

صدای شرشر آب را میشنیدم ، تاریکی اعماق جنگل و سرمای ناشی از ترس آن را حس میکردم . قلبم بشدت می‌تپید .  دستانم یخ کرده بود ، صدای زوزه باد و ترق ترق به هم خوردن شمشیرها در آن تاریکی نوید مرگی بسیار دردناک را برایم به ارمغان می‌آورد. دنبال یک پناهگاه بودم تا خود را مخفی کنم ، جسد خرس مرده‌ای توجه مرا به خود جلب کرد حتما آن بیچاره هم نتوانسته از این معرکه جان سالم بدر ببرد. فکری به نظرم رسید به سختی و با تمام قدرت خرس را بلند کردم و خودم را زیر جسد سنگین او مخفی کردم ، خیلی نگران بودم که مبادا کسی متوجه وجود من زیر  جسد خرس شود . بوی بد جسد و وزن سنگینش نفس کشیدن را برایم بسیار سخت و جانکاه کرده بود . صدای دو مهاجم که به من نزدیک میشدند را به وضوح می‌شنیدم .

 اولی گفت : بیا سرش رو بگیر ببریم بشوریمش خیلی بو میدهد .

دومی درحالی که از بوی متعفن خرس بسیار ناراحت بود، گفت : حالاچه عجله‌ای است ، وقت برای این کار بسیار است .

من از نگرانی که اگر جسد را بردارند و با من روبرو شوند آنگاه دیگر حتی فرصت فرار ندارم ، مثل بید می‌لرزیدم .

ناگهان وزن خرس از رویم برداشته شد و پدر که مرا زیر فرش دید رو به مادرم گفت : خانوم ، نگاه کن این بچه شیطون امروز چه دسته گلی آب داده است .

مادر که در حال شستن ظروف نهار بود برگشت و با دیدن من فریاد زد : آخه وروجک این چه کاریه ؟

من با تمام سرعت از در غار بیرون زدم و سرازیری تپه را به سمت دشت میدویدم و صدای مادر از دور شنیده میشد ،

اون از کار دیروز که زیر تشکها داشتی سیاه و کبود میشدی این هم از امروز ، صبرکن کجا در میری؟

پا به دشت که گذاشتم صدای شیهه‌ی اسبی مرا به خود آورد .

راننده سمند فریاد زد: ورپریده اگه بخورم بهت اون وقت صد تا پدر و مادر پیدا میکنی ولی الآن آنها کجا سرشون به کار خودشون بنده که تو را ول کردند تو خیابون.

سوار ، با شمشیر آخته به سوی من حمله میبرد و من در لحظه آخر همچون بتمن به بالای درخت جهیدم و دور شدن اسب و سوار را نظاره کردم . 

هنوز صدای زوزه باد در دشت کهن شنیده میشد و تک سواری از دور با  آوای دلنشین ـ کاری لحاف دوزیه – به سمت غرب می‌تاخت .

پدر زیر درخت بود و با عصبانیت گفت : عزیز ، وای به روزت اگه همین الان نیای پایین .

.......

باصدای دخترم به خود آمدم که گفت : بابا ، داری چی می‌نویسی ؟

گفتم : خاطرات کودکی !

     

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
مریم

سلام اسکین جدید مبارک آپم قدم رنجه کنید [لبخند]

شاهین

سلام پیرو صحبت حضوری مان درمهمانی دستنوشته هایتان راخواندم به لحاظ تخصصی توان اظهارنظر ندارم اما مطالبتات نظرشخصی ام را جلب نکرد تشکرمیکنم و موفق باشید

مریم

سلام برادر یا لینک نده یا درستش کن با تشکر و عرض ببخشید[لبخند]

ببخشید یه سوال؟ آپم به چه معناست؟