نفس عمل

بعد از ظهر یکی از روزهای گرم تابستان آقای عزیز ابتدای  بلوار ابوذر تهران  از تاکسی پیاده شد هنوز چند قدمی از تاکسی دور نشده بود که جوانی حدود 18 الی 20 ساله به او نزدیک شد . خیلی مودبانه سلام گفت .

آقای عزیز پاسخ داد و جوان گفت : میتونم خواهشی کنم و ادامه داد من بچه خاورانم و  پولم تمام شده نمی‌توانم به خانه بروم اگر محبت کنید و مبلغی به من بدهید خود را به متزل برسانم..آقای عزیز خواسته اش را اجابت کرد.   

دو هفته بعد وقتی آقای عزیز از تاکسی در میدان رسالت تهران پیاده شد . جوانی به سراغش آمد و گفت که پولش تمام شده ومیخواهد به منزلشان در افسریه برود. آقای عزیز به صورت جوان نگاه کرد . جوانی محجوب و مودب بود و آقای عزیز نصف مبلغی را که چند روز قبل در بلوار ابوذر داده بود به او داد و روبه جوان گفت مبارک باشد منزل را از خاوران به افسریه آورده اید.دوست آقای عزیز که چنین دید گفت : شما که او را شناخته بودید و فهمیدید دروغ میگوید چرا به او کمک کردید .

پاسخ داد: چون نفس عمل کمک به دیگران را در خود نکشم  

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
رضا (عشق من شبنم)

سلام داداشی آره درستش همینه راستی آدرس عکسها روش هست درخواستی . کام

سیما . کیانی

بازم می گم شرمنده ام. اما باور کنید همیشه به یادتون هستم. اگر کمکی از دستم بر می یاد بگید تا جایی که بتونم دریغ ندارم.

میرزا قلمدون

سلام دوست من من با اون کسی که این کار را کرده مخالفم صد در صد. بهرحال... با یک پست جدید به روزم. اگر دوست داشتید تشریف بیاورید همیشه سبز باشی[گل][گل]

afshin

[گل] وطن يعنی گذشته ؛ حال ؛ فردا تمام سهم يک ملت ز دنيا [گل] [گل] دوست گرامي سر بزن [بدرود]

رضا (عشق من شبنم)

نقش شیرین رود ازسنگ ولی ممکن نیست که خیال رخش از خاطر فرهاد رود [گل]

کیانی

سلام برادر عزیزم. خیلی زیبا نوشته بودید. نفس عمل واقعا من و به فکر کردن واداشتید. راستی به روزم. تشریف بیارید خوشحال می شم. در ضمن قدم رنجه کردید توی خبرنامه هم عضو بشید لطفا. سربلند و موفق باشید.